تبلیغات
یه آسمون ستاره

مسافر تاکسی آهسته روی شونه  راننده زد چون میخواست ازش یه

سوال بپرسه.راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…

نزدیک بود

که بزنه به یه اتوبوس…

از جدول کنار خیابون رفت بالا…

نزدیک بود که چپ کنه…

اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد. سکوت سنگینی حکم فرما

بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو آنقدر تو

رو میترسونه" 

راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…

امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم…

آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 | 17:03 | نویسنده : مهرآسا | نظر های تابستانی

مغزم کاملا هنگ کرده بود!

چی شد؟

رگ؟

شاهرگ؟

الهام؟

کی؟

الهام؟
ادامه جشن
تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 10:39 | نویسنده : مهرآسا | نظر های تابستانی
اومدم بشینم روی میییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز...
ادامه جشن
تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 10:34 | نویسنده : مهرآسا | نظر های تابستانی
سلام
بالآخره بعد از مدت ها تونستم بیام و یه پستی بزارم
و به خاطر این چند وقت از همه عذرخواهی میکنم

سه شنبه بود

یه روز فوق العاده مهم

از یه ماه قبلش براش برنامه چیده بودیم البته به طور جدی از دو هفته قبلش کار کردیم

قرار بود تو یکی از تالار های شهر برامون جشن بگیرن

جشن سبزه

...

این مطلب طولانی بود و نمیشد همشو در یک پست بنویسم

ادامه جشن یا به عبارتی اصل جشن در پست بعدیست...


ادامه جشن
تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 10:19 | نویسنده : مهرآسا | نظر های تابستانی

اى عفو تو شامل گناهان

كوى تو پناه بى پناهان

بر خسته دلان شفاى دردى

محروم نكرده دردمندى

باز است درت بر آزمندان

اى عشق دل نیازمندان

جز تو كه نظر به حال ما كرد

یا گوش بر این مقال ما كرد

بخشنده هر گناهى اى دوست

بر گم شدگان پناهى اى دوست

اى راز دل شكسته من

اى مرهم قلب خسته من

اى مونس من انیس جانم

اى یار و رفیق در نهانم

اى راه مرا چراغ روشن

آب و گل من زتست گلشن

امید منى به هر دو عالم

دورم منما زخویش یك دم

بنگر ز گنه چه تیره روزم

چون شمع به درگهت بسوزم

باشد كه نظر كنى به حالم

بخشى به عنایتت كمالم

یادى زغریب بى نوا كن

از لطف, تو درد من دوا كن

مسكین به در تو دردمند است

دل خسته و زار و مستمند است

 



تاریخ : چهارشنبه 9 مرداد 1392 | 19:27 | نویسنده : مهرآسا | نظر

یکی از اقدامات عجیب و غریب برای بی ارزش کردن و حقیر و پست نشان دادن حجاب،چادر سر کردن زنان بد کاره و فواحش بوده تا بدین وسیله نشان دهند که حفظ عفت و پاکی به نوع و طرز پوشش نیست و زن های آن چنانی برای پوشاندن بد کارگی و قبح عمل خود به آن پناه برده،در نتیجه چادر به پوششی پست و شرم آور و ضد دینی تبدیل می شود.

این نقشه پلید ابتدا از فکر و ذهن عامل سوگند خورده ی انگلیس یعنی «محمد جم» که در آن زمان نخست وزیر و با حفظ سمت وزیر داخله نیز بود،پیدا شده است و البته آموزش های سرویس جاسوسی و برادران ماسونی را نیز در این خصوص نباید فراموش کرد.



تاریخ : جمعه 24 خرداد 1392 | 02:23 | نویسنده : مهرآسا | نظرتون چیه؟

مردی چهار پسر داشت.آن ها را در چهار فصل مختلف به سراغ یک درخت گلابی فرستاد.

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فرا خواند و از آن ها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کند.

پسر اول گفت:« درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»

  پسر دوم گفت:« نه... درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»

پسر سوم گفت:« درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطر آگین، با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام»

پسر چهارم گفت:« نه... درخت بالغی بود پربار از میوه ها... پر از زندگی و زایش!»

مرد لبخندی زد و گفت:« همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره ی یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید؛ لذت شوق و عشقی که از زندگی شان بر می آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروی پاییز را از دست داده اید! مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبینید؛ در راه های سخت پایداری کنید تا لحظه های بهتر بالآخره از راه برسند.»




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

تاریخ : دوشنبه 20 خرداد 1392 | 00:26 | نویسنده : مهرآسا | گل های بهاری
24 فروردین و الآن
عید مبعثه و دلم نیومد تبریک نگم

امشب شب غار حرا از روز روشن تر شده  

امشب فضای مکه پر از جلوه ی کوثر شده

امشب جهان رشک جنان امشب زمین کوثر شده

  امشب امین وحی حق نازل به پیغمبر شده




تاریخ : جمعه 17 خرداد 1392 | 00:01 | نویسنده : مهرآسا | گل های بهاری

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 «فریدون مشیری»




تاریخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 | 08:42 | نویسنده : مهرآسا | نظر های بهاری

سلام

امروز تولد داریم

تولد دو تا دوست گل و ماه

مهرناز عزیز و زینب گلم

بچه ها دیشب تبریک نگفتم چون خودتون میدونید

حالا از همه اینا بگذریم این کلیپو از من داشته باشید:

[http://www.aparat.com/v/voH4C]

مهرناز از دستم ناراحت نباش دیگه...

باور کن من تاریخ ها رو خیلی خوب یادم میمونه...

میگی نه

بزار یه چیزی برات تعریف کنم

دو سه هفته پیش رفتیم پیش دکتر عظیمی

منشیه گفت کی عینکتونو گرفتید؟

تا مامانم اومد تو تلفن همراهش دنبال شماره پورنده بگرده من گفتم: 24/9/88

دختره این جوری شده بود:

به مامانم گفت شما هر وقت اومدین برای چکاپ فقط دخترتونو بیارید تا تاریخو بگه

شماره پرونده لازم نیست...

رفتیم تو اتاق دکترو و بعد اومدیم تو لابراتوار هنوز خانومه میگفت: من تو کف تاریخ حفظ کردن تو ام...

ویترین و مهری خیلی دوستون دارم...



تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1391 | 18:41 | نویسنده : مهرآسا | تفلدشون مبارک...

اهل کجا بودنت مهم نیست ،"اهــل و بـجـا" بودنت مهم است ...!




طبقه بندی: زندګی خوب،

تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 20:50 | نویسنده : مهرآسا | نظری با بوی برف

از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران
اندیشه باور شد، در امتداد باران
بر صخره‏های همّت جوشیده خون غیرت
بانگ سرود و وحدت آید زچشمه ساران
و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد
بر پهندشت باور، خالی است جای یاران

 



تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391 | 09:37 | نویسنده : مهرآسا | نظرهایی با بوی بهاران

270 بازدید؟

مغزم هنگ کرده

اول این شکلی شدم:

بعدش این:

دوباره که اعداد رو بررسی کردم به شکل در اومدم:

 و پس از گذشت چند دقیقه:

 

حالا از اینا بگذریم

امیدوارم این رقم باز هم تکرار بشه...

یه خاطره ته خنده براتون تعریف میکنم:

چند سال پیش وقتی کلاس پنجم دبستان بودم رفتیم خونه ی یکی از دوستان

ایشون یه پسر داشتن همسن من بود

عمه من بهش گفت:

سجاد دستاتو ببین

دو تا عدد توشون پیدا کن

پس از اندکی تفحص دو رقم کشف گردید

عمه من:

خوب حالا از هم کمشونه کن

سجاد: 63

عمه: این عدد سن پیامبر ماست

و جناب سجاد شاد و خرم از این یافته علمی رفت و برای مامانش تعریف کرد

.

.

.

1 ساعت بعد...

سجاد به عمه من: یه سوال

عمه من: بپرس عزیزم

سجاد خان: روی دست مسیحی ها عدد چند رو نوشته؟

در این لحظه ناگهان سکوت تمام خانه را فرا گرفت...

عمم

من

دیگر حضار

و پس از گذر چند ثانیه...

عمم

دیگران

و من در حال دویدن به سمت حیاط

 

 

نظر سنجی:

اگه شما در اون لحظه جای من بودید چه میکردید؟



تاریخ : چهارشنبه 18 بهمن 1391 | 00:58 | نویسنده : مهرآسا | نظری با بوی بهمن ماه
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...