تبلیغات
یه آسمون ستاره - خاطره

270 بازدید؟

مغزم هنگ کرده

اول این شکلی شدم:

بعدش این:

دوباره که اعداد رو بررسی کردم به شکل در اومدم:

 و پس از گذشت چند دقیقه:

 

حالا از اینا بگذریم

امیدوارم این رقم باز هم تکرار بشه...

یه خاطره ته خنده براتون تعریف میکنم:

چند سال پیش وقتی کلاس پنجم دبستان بودم رفتیم خونه ی یکی از دوستان

ایشون یه پسر داشتن همسن من بود

عمه من بهش گفت:

سجاد دستاتو ببین

دو تا عدد توشون پیدا کن

پس از اندکی تفحص دو رقم کشف گردید

عمه من:

خوب حالا از هم کمشونه کن

سجاد: 63

عمه: این عدد سن پیامبر ماست

و جناب سجاد شاد و خرم از این یافته علمی رفت و برای مامانش تعریف کرد

.

.

.

1 ساعت بعد...

سجاد به عمه من: یه سوال

عمه من: بپرس عزیزم

سجاد خان: روی دست مسیحی ها عدد چند رو نوشته؟

در این لحظه ناگهان سکوت تمام خانه را فرا گرفت...

عمم

من

دیگر حضار

و پس از گذر چند ثانیه...

عمم

دیگران

و من در حال دویدن به سمت حیاط

 

 

نظر سنجی:

اگه شما در اون لحظه جای من بودید چه میکردید؟



تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1391 | 23:58 | نویسنده : مهرآسا | نظری با بوی بهمن ماه
.: Weblog Themes By VatanSkin :.