تبلیغات
یه آسمون ستاره - جشن تاریخی -1
سلام
بالآخره بعد از مدت ها تونستم بیام و یه پستی بزارم
و به خاطر این چند وقت از همه عذرخواهی میکنم

سه شنبه بود

یه روز فوق العاده مهم

از یه ماه قبلش براش برنامه چیده بودیم البته به طور جدی از دو هفته قبلش کار کردیم

قرار بود تو یکی از تالار های شهر برامون جشن بگیرن

جشن سبزه

...

این مطلب طولانی بود و نمیشد همشو در یک پست بنویسم

ادامه جشن یا به عبارتی اصل جشن در پست بعدیست...

سه شنبه بود

یه روز فوق العاده مهم

از یه ماه قبلش براش برنامه چیده بودیم البته به طور جدی از دو هفته قبلش کار کردیم

قرار بود تو یکی از تالار های شهر برامون جشن بگیرن

جشن سبزه

باید سبزه ی عید مینداختیم و تو مسابقه شرکت میکردیم

و به صورت گروهی سفره های هفت سین میچیدیم و در مسابقه شرکت میکردیم

خیلی براش زحمت کشیدیم

خیلی

شب قبلش به قدری استرس داشتم که ساعت 30/1 خوابم برد و از ساعت 5 صبح هم چشمام به ساعت بود که کی وقت حاضر شدن و رفتن به مدرسه میشه...

صدای بوق سرویسم بود

کیفمو رو شونم انداختم

کفشامو پوشیدم

و جعبه رو برداشتم

و رفتم دم در

در ماشینو باز کردم

جعبه رو به هم سرویسیم دادم تا بشینم اما ...

انگار وقت دیگه نبود

همین امروز باید اتفاق می افتاد

تا 10 درجه خم شدم تا بشینم تو سرویس کمرم گرفت

تا اون موقع همچون دردی رو تجربه نکرده بودم

به هر بد بختی بود تحمل کردم تا رسیدم به مدرسه

بند کفش هام هم هنوز باز بود

قرار بود تو سرویس ببندمشون که کمرم گرفت و نتونستم خم شد

رفتم تو دفتر مدرسه  و جعبه رو گذاشتم کنار بقیه وسایل سفره که اعضای دیگه گروهمون آورده بودن تا ببرنشون تالار

 

جشن ساعت 6 عصر شروع میشد ولی از هر گروه باید دو سه نفر  سه ساعت زود تر میرفتن و سفره رو میچیدن

ساعت ها گذشتن

ساعت شد 12

زنگ آخر پرورشی داشتیم ولی به خاطر جشن اجازه دادن که بریم خونه هامون

من و دوستم رفتیم بازار و چند قلمی رو که کم داشتیم خریدیم

ماهی

شمع

روبان دور ظرف سیب و ...

بعدش من اومدم خونه و دوستم هم رفت خونشون

مثل فرفره کار هامو انجام دادم و وسایلی رو که قرار بود به خاطر ترس از شکستنشون خودمون به تالار ببریم رو برداشتم

سوزن ته گرد برداشتم

چسب مایع برداشتم

ظرف سیب رو برداشتم

تخم مرغ ها رو برداشتم

...

و همشونو تو جعبه گذاشتم که ببرم

وقتم کفاف نداد که ناهار بخورم

از صب تو مدرسه هم فقط یه ساندویچ پنیر و گردو خورده بودم

مامانم ساندویچ برام حاضر کرد اما میدونستم تو تالار هم نمیرسم بخورم

به دوستم زنگ زدم

گفت تا چند دقیقه دیگه عموش میرسه و اونو میبره تالار

من هم از این طرف با بابام رفتم

جعبه و تنگ ماهی ها رو برداشتم

رفتیم و به تالار رسیدیم

میخواستن از اونایی که تو مسابقات قرآنی، فرهنگی و هنری و همچنین اونایی که در آزمون های علامه حلی و انرژی اتمی رتبه آورده بودن و رتبه های اول تا سوم هر کلاس در ترم اول تقدیر کنن

وقتی رسیدم به جز اونی که از اول قرار بود بیاد،دو نفر دیگه از اعضای گروهمون هم اومده بودن

کمک کردیم و سفره خوشگلمونو چیدیم

برای ظرف تخم مرغ ها پوشال رنگی لازم داشتیم

من و یکی از دوستام رفتیم و دنبال پوشال رنگی گشتیم

اما فقط یک مغازه داشت و اون هم رنگی که ما میخواستیم نبود

برگیشتیم و ساعت حدود 30/5 بود

تقریبا همه اعضای گروهمون و بقیه دوستان هم رسیده بودن

کلی عکس با سفرمون گرفیم

بین اعضای گروه من هیچ کدومشون خواهر یا برادر بزرگتر یا خاله و یا هر کی که برای سفره کمکمون میکرد رو نداشتیم حتی از مامان هامون هم کمک نگرفتیم،بنده خدا ها همگی درگیر بودنا،هیچکی وقت کمک به ما رو نداشت...

همه کارش رو خودمون 8 تایی انجام دادیم(البته چن تایی فقط اسمشون بود و جوش کا رو دو تا دیگه میزدن)

عکسای خیلی قشنگی گرفتیم

جشن شروع شده بود

همگی رفتیم داخل سالن و جاهایی که برامون تعیین کرده بودن نشستیم...

چند دقیقه ای از شروع مراسم و تقدیر و تشکر گذشته بود که مسئولان نظم سالن اومدن طرف من و دوستام و ازمون خواستن که از روی صندلی ها بلند شیم و به قسمت آخر سالن که میزها(میز های داخل تالار رو برده بودن آخر سالن و صندلی ها رو مرتب پشت سر هم چیده بودن) بود بریم و ...

و بقیه مراسم رو ایستاده دنبال کنیم

دلیل:مهمون زیاد اومده بود و صندلی کم اومده بود

به قسمت تقدیر و تشکر رسید

خیلی ها هدیه هاشونو گرفتن...

کلی مراسم اجرا شد...

ما هم اون پشت کلی جیغ کشیدیم و دوستامونو تشویق کردیم

نوبت رسید به برنامه مسابقه مشاعره

از هر کلاس 3 نفر در ایم مسابقه شرکت میکردن(گروهی بود، مهندسی بودن مسابقه توش موج میزد)

ساعت تقریبا 8 بود،آره همین حدودا بود

خیلی خسته بودم

از صب تو مدرسه

بعدش خرید

بدو بدو دوش گرفتم و ناهار نخورده اومدم تالار

سفره رو چیدیم

کلی با دوستم پیادی روی کردیم و دنبال پوشال از این مغازه به اون مغازه رفتیم

از اول جشن تا الآن رو دو پا

واقعا با معجزه الهی سر پا بودم

خستگی از طرفی و نرسیدن هیچ گونه ماده غذایی هم از طرف دیگه



تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 10:19 | نویسنده : مهرآسا | نظر های تابستانی
.: Weblog Themes By VatanSkin :.