تبلیغات
یه آسمون ستاره - جشن تاریخی -2
اومدم بشینم روی میییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز...

اومدم بشینم روی میییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییز...

در حال نشستن بودم که یه دفعه یه صدای خیلی وحشتناک شنیدم

صدای شکستن شیشه...

داشتم تو ذهنم فکر میکردم که صدا از کجاست

با خودم گفتم شاید داشتن از مهمونا پذیرایی میکردن سینی از دستشون افتاده یا لیوان از دست یکی افتاده یا ...

 تمام این فکر ها در کمتر از 1 ثانیه از ذهنم عبور کرد...

در حال گشتن عامل صدا تو ذهنم بودم که...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خودمو بین زمین و آسمون حس کردم ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

چشمامو که باز کردم دیدم شکیبا سمت چپم ایستاده و میگه مهرآسا خوبی؟

به سمت راستیم نگاه کردم،بعد 2 ثانیه دوید و رفت

بعدشم از دست چپم کمک میگرفتم،گذاشتمش روی زمین که حالا پر از شیشه خرد شده بود و سریع از زیر میز اومدم بیرون

مانتومو یه تکون دادم که چن تیکه شیشه رو لباسم احساس کردم

بنابراین از تکوندن لباس صرف نظر کردم

سرم گیج میرفت و تلو تلو میخوردم ولی با این حال سعی کردم سر پا وایستم

مامانم هم در جشن حضور داشت و اگه منو با این سر و وضع میدید...

خواهر کوچولوم چی؟

باز خوبه خالم هم هست آرومش میکنه...

تو همین فکر ها بودم که حس کردم دستم داغ شد...

دست چپم

همونی که ازش کمک گرفتم و بلند شدم

نگاش کردم

کف دستم بریده بود...

هم زمان به بقیه نگاه کردم دیدم دارن میرن طرف در سالن

در واقع داشتم میدویدن...

بلند گفتم بچه ها من این جام کجا دارین میرین؟

فهمیدم الهام که یه دفعه دوید و رفت یه چیزیش شده

دنبال دستمال کاغذی تو جیبم میگشتم که یکی از دوستام اومد جلو و خواست کمکم کنه تا راه برم

بهش گفتم برو ببین الهام چش شد

من خوبم..............................

.

.

.

.

.

.

.

.

بالاخره دستمال متعلق به عهد چپق رو تو جیبم پیدا کردم

گرفتم روی زخمم و منم دویدم طرف در

وای خدای من

.

.

.

.اینا چیه؟

.

.

.

.

روی زمین پر از خون بود

و هر چی به در نزدیک تر میشدم بیشتر و بیشتر میشد...

از سالن خارج شدم و تو اون همه سیاهی و تاریکی شب

فقط دنبال یه نفر میگشتم

الهام...

.

.

.

به درب ورودی رسیدم که مامانم هراسون شونه هامو گرفت و گفت:چی کار کردی دختر؟ خوبی؟

برگشتم و گفتم: مامان من خوبم برو ببین الهام چش شد...

مامان الهام تو جشن نیست برو...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

یه عالمه آدم داشتن مث مرغ پر کنده میدویدن

و دوستامو دیدم که دنبال اونا با حال گریه میدون...

منم بدو بدو دویدم دنبالشون

از خودم کاملا فراموش کرده بودم

نزدیکشون شدم که دیدم یکی از ساکت ترین دوستام،ساکت ها،هیچ وقت جیکش در نمیومد

داره گریه میکنه

صورتش خیس خیسه...

رفتم ازش پرسیدم چی شد؟

فقط گفت: الهام

و گریه اجازه نداد صحبتشو ادامه بده...

نگاه کردم و

دیدم یه نفر وسط

و بقیه دورشن

دقت که کردن دیدم اون وسطیه الهامه...

شکه شدم

نمیدونستم چی شده...

یه دفعه فاطمه اومد جلو و با حالت خیلی بدی که صورت خیس شده از اشکش داشت گفت:

الهام شاهرگشو زده...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 09:34 | نویسنده : مهرآسا | نظر های تابستانی
.: Weblog Themes By VatanSkin :.