تبلیغات
یه آسمون ستاره - جشن تاریخی -3

مغزم کاملا هنگ کرده بود!

چی شد؟

رگ؟

شاهرگ؟

الهام؟

کی؟

الهام؟

مغزم کاملا هنگ کرده بود!

چی شد؟

رگ؟

شاهرگ؟

الهام؟

کی؟

الهام؟

...

یکی از این ور داد میزد ماشین بیارین

یکی از اون طرف دیگه فریاد میکشید:چی کار میکنین زود باشید دختر مردم از دست رفت...

کل گروه 8 تایی ها به جز من و الهام داشتن زار میزدن

من که هنوز تو هنگ بودم

یعنی اصلا هنوز درک نکرده بودم چی شده

الهامو انداختن تو ماشین و رفتن...

چی میشه؟

خدای من!

...

یکی از معاون ها اومد و بهمون گفت بچه ها فقط واسش صلوات بفرستین...

همین...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

داشتیم میرفتیم تو سالن

احساس کردم کمرم یکم خیسه

رفتیم داخل سرویس بهداشتی تا من دستمو بشورم

داشتم دستمو میشستم که مربی بهداشتمون اومد و گفت دیگه کی زخمی شده

من گفتم منم دستم بریده و کمرم هم خیسه

رفت بتادین و باند و این چیزا رو بیاره

دستمو شستم و به شکیبا گفتم بیاد ببینه کمرم چی شده

اومد نگاه کرد و همزمان هم مربی بهداشت رسید

از شکیبا پرسیدم کمرم چش شده؟

گفت چیزی نیست،یه کم بریده...

فاطمه در حال گریه اومد پهلومو دید...

پهلوی منو که دید یه لحظه ساکت شد،بعد دوباره منفجر شد...

همه دورم وایستاده بودن و گریه میکرن

منظورم همه دوستامه

البته خیلی های دیگه هم بودن که من الآن تازه یکی یکی داره یادم میاد

خانم ندایی داشت کمرمو نگاه میکرد که از این ور مامانم سر رسید

کلی گریه کرده بود

البته هنوز نمیدونست منم چیزیم شده و برای الهام گریه میکرد

تیکه تیکه از مربی بهداشت پرسید چی شده؟

و اون خانوم هم گفتن صبر کنید تا ببینم

یه تیکه پنبه بتادینی رو به زخمم زد

هیچی احساس نکردم

اصلا نسوخت

به مامانم گفت زنگ بزنید باباش بیاد،باید ببرینش بیمارستان...

حالا توصیف خودم در اون صحنه: بیمارستان؟ من که چیزیم نیست.یه زخم کوچیکه خودش خوب میشه...

کاملا حس میکردم که خون داره از پهلوم بیرون میزنه

این چرتا رو گفتم چون از آمپول بی حسی خیلی میترسم،کلا از آمپول میترسم...

پهلومو با باند محکم بست،یه تیکه باندو محکم دور کمرم مثل کمربند پیچید تا خون وایسته. واقعا مفس کشیدن برام سخت بود، به زور نفس میکشیدم بس که باندو محکم بسته بود

بعد هم اومد و کف دستمو بتادین زد و یه تیکه گاز استریل داد دستم و گفت اینو محکم فشار بده

از مچ تا آرنج دست چپم داغون شده بود

وقتی داشتم با شیشه ها میرفتم پایین دست چپم یعنی همون آرنج تا مچش به فلز کناری میز خوده بود و خییییییییییییلی درد میکرد

دو سه جاشم بریده بود

اون ها رو هم بتادین زد (دستم واقعا می سوخت) و گفت حالا برین

سرویس بهداشتی پر شده بود از هم کلاسی ها و دوستام و ...

در مدت این چن دقیقه دوستام با این که حسابی داشتن گریه میکردن،باز با اون حالشون به مامانم دلداری میدادن

این یه تیکه خیلی برام جالب بود،یعنی واقعا نزدیک بود خندم بگیره:

مامانم گریه میکرد

دوستم اومد به مامانم گفت: نگران نباشید،انشاا... چیزی نیست

مامانم: برین واسه الهام نذر کنین و صلوات بفرستیم

این دوستم در این جا پخش دیوار شد

به من نگاه کرد منم بهش نگاه کردم

داشت خندم میگرفت

بابام هم رسید

مامانم رفت پیش بابام و من رفتم تا ببینم چه بلایی سر شیشه هه اومده

نصفی از دوستام که تو سرویس بهداشتی کنار من بودن،بقیشونم همون کنار شیشه خورده ها پخش شده بودن و گریه میکردن

راستی یه نکته ای،جشن به هم نریخته بود،ما که رفتیم بیرون از سالن برنامه ها رو ادامه دادن،یعنی خدایی هیچکی نفهمید چی شده،الهام که دیده بود دستش خون میاد سریع دستشو گرفته بود از سالن خارج شده بود تا مراسم به هم نخوره

خلاصه دیدم چند تا از دوستامم کنار میز نشستن و دارن گریه میکنن و چند تایی هم دورشونن و دارن دلداریشون میدن...

سفره هامون رو در راهروی ورودی چیده بودیم

وقتی داشتم از سالن میرفتم پیش مامان و بابام به سفرمون یه نگاهی انداختم

به سکه ها

به سیرها که شکل زنبور داشتن

به سمنو

به ماهی هایی که بی خبر از اتفاقی که افتاده شنا میکردن و وظیفه زیبایی بخشی به سفره مونو خیلی خوب انجام میدادن

به قرآنی که باز بود و روش تسبیح گذاشته بودیم

به تخم مرغ های رنگی که هنر خودم و سارینا بود

به سبزمون که کار الهام بود

به زحمتی که واسش کشیده بودیم

...

و به راهم ادامه دادم

بابام خیلی شکه بهم نگاه میکرد

به مامانم گفت اینکه چیزیش نیست

ماشاا... سالم و سرحال داره راه میره

مامانم گفت پهلوشه،باید بریم بیمارستان

بابان به یکی از همکاراش زنگ زد و اون هم گفت که بیمارستان نریم بهتره،بریم پیش یه پرستار بازنشسته که دوست همین همکار بابام بود

رفتیم مطبش

عینکمو درآوردم و دادم به مامانم

اول یه باند بهم داد که بگیرم رو دستم و فشارش بدم تا خون بند بیاد

دراز کشیدم رو تخت

هه! فک کنم جورابم وضع درستی نداشت، طفلی پاهام از صبح کله سحر تو کفش بود

دستیار این آقاهه نبود و مامانم کنارش وایساده بود جای اون همکارش بهش کمک میکرد(خدایی خیلی دل داره،من بودم غش میکردم)

پهلومو بخیه کرد

تمام این مدت به این فکر میکردم که الهام الآن کجاست؟

تو اتاق عمله؟

یا زبونم لال کار از کار گذشته و از فردا صندلیش ...

بعدش نشستم تا دستمو ترتیبشو بده

دستم خیلی عمیق نبود و خدا رو شکر بخیه لازم نداشت

وقتی که داشت دستمو باندپیچی میکرد از حالت شک در اومدم و اشکام بی اختیار روی صورتم و دستام و دست آقا پرستاره سرازیر شد...

گفت که نگران نباشم و انشاا... حالش خوبه

ولی مگه میشد

بابام که دید این جوریم زنگ زد به معاون مدرسمون و گفتن که ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ترسیدین؟

گفتن خدا رو شکر الهام حالش خوبه

فقط برام مهم بود که بازم میبینمش ...

قرار شد 10 روز بعد بخیه ها رو بکشم

کارمون تموم شد و رفتیم تو ماشین

من تو ماشین نشستم و مامانم و بابام رفتن دارو هامو بگیرن

از تنهایی استفاده کردم و تا جایی که تونستم عقده گریمو خالی کردم

گریه هام قلمبه گیر کرده بود تو گلوم

جایی که ماشینو بابام پارک کرده بود یه بوتیک بود،من مث چی تو ماشین گریه میکردم یارو فروشنده با تعجب به من نگاه میکرد بعد به دوستش نگاه میکرد

ظاهرمم که چیزی نشون نمیداد،معلوم نیست چه فکرایی با خودش میکرد اونجا

منم بی توجه در حال گریه و زاری بودم

رفتیم و رسیدیم به ممطب دکتره

الهام رو برده بودنش پیش یه دکتر ارتوپد

تو راه پله تابلو نداشت،یه آقایی دم در طبقه اول وایساده بود بابام ازش پرسید مطب دکتر گلبویی کدومه؟

بی تربیت روشو کرد سمت مطب و رفت تو و همزمان هم گفت:ای بابا این دختره چقد فک فامیل داشت...

منشی بود

من موندم ،خوبه حالشو دیده بود این جوری میگفت

 ولی فک کنم کل دوستا رفته بودیم که این جوری میگفت

من که رسیدم داشتن باند دور آتلشو میبستن

سارینا هم کنارش بود

مدیر مدرسه پیش الهام بود،این جا که منو دید گفت: ا راستی تو هم زخمی شدی،حالت چطوره؟

گفتم خیلی ممنون خوبم...(میزاشتی فردا،من که توقعی ندارم!)

الهام پا شد و اومد پایین

با هم از مطب دکتر اومدیم بیرون

داشتیم خداحافظی میکردیم که معاون مدرس زنگ زد و گفت: ا مهرآسا جان من نمیدونستم تو هم زخمی شدی،الآن حالت چطوره؟

گفتم خدا رو شکر،الآن که الهامو دیدم خیلی خوبم...

سوار ماشین شدیم و رفتیم

ما که رفیتم خونه خالم دنبال خواهر و برادرم و بعد از اون هم رفتیم خونمون...

اینم از جشن تاریخی ما...



تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 09:39 | نویسنده : مهرآسا | نظر های تابستانی
.: Weblog Themes By VatanSkin :.