تبلیغات
یه آسمون ستاره - احساس مسئولیت (چه ربطی داره؟!!!!!!!!!)

   دو برادر در مزرعه ای خانوادگی کار می کردند.یکی متاهل بود و خانواده ای بزرگ داشت و برادر دیگر مجرد بود. در پایان روز برادرها همه چیز (محصول و سود )را به طور مساوی تقسیم میکردند.

  روزی برادر مجرد به خودش گفت درست نیست که ما محصول و سود را به طور مساوی تقسیم کنیم.من تنها هستم و نیازهایم کم است.

  از این جهت هر شب او یک گونی گندم از انبارش بر می داشت و از محوطه ما بین خانه هایشان گذشته در انبار برادرش می گذاشت.

  در همین  زمان برادر متاهل به خود گفت درست نیست که ما محصول و سود را به طور مساوی تقسیم کنیم.من ازدواج کرده ام و زن و بچه هایی دارم که در سالهای آینده از من مواظبت می کنند.برادرم کسی را ندارد و در آینده کسی او را کمک نخواهد کرد.

  از این جهت هر شب یک گونی گندم برداشته در انبار برادر مجرد خود می گذاشت.

  دو برادر حیران مانده بودند چون موجودی گندم آنان هرگز کم نمی شد.

سرانجام در شبی تاریک دو برادر با یکدیگر بر خورد کردند.

  بدین ترتیب متوجه ماجراشدند.

                     گونی ها را به زمین انداخته یکدیگر را در آغوش گرفتند.

 

اگه خوشتون اومد نظر فراموش نشه.

  البته اگر هم به نظرتون جالب نبود باز هم خوشحال میشم نظرتون رو اعلام کنید...

بای... بای...

 



تاریخ : جمعه 25 آذر 1390 | 08:21 | نویسنده : مهرآسا | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.