تبلیغات
یه آسمون ستاره - خداحافظ بابای مدرسه

دوباره سلام

نمی خواستم اولین پست سال رو با ناراحت کردن مخاطبام شروع کنم

برای همین پست قبلی رو نوشتم و این یکی رو جدا از اون می نویسم

برید ادامه ی مطلب

 

پست پایینی هم جدیده

 به سلامتی رسیدید

خانوما و آقایون!

یه هفته مونده به تموم شدن تعطیلات بابای مدرسمون فوت کرد!

خیلی مرد مهربونی بود

هیچ کس رو دعوا نمی کرد

هیچ کس ازش خاطره ی بدی نداشتن

آشپزمون هم بود

سال پیش ناهار رو تو مدرسه می خوردیم

من از غذا هاش خوشم میومد

مخصوصا عدس پلو و خورش قیمه

همیشه خودمون (من و دوست جونام) سه تایی می رفتیم تو آشپزخونه

اصلا دعوامون نمی کرد

می رفتی میگفتیم آقای زنگنه ته دیگ دارید؟

از این کف گیر هایی که اندازه سه تا کف دست یه آدم بالغ بود ته دیگ پر می کرد و می ریخت تو ظرفمون

امسال هم گاهی غذا درست می کرد

برای هر کدوممون یه پیاله کوچولو عدسی یا خوراک لوبیا

عاشق این دو غذاش بودم

چند وقت پیش گفتن که بچه ها آقای زنگنه سکته کرده الآنم تو بیمارستان بستریه

براش دعا کنید

اون موقع خیلی ناراحت شدم

همش براش دعا می کردم که زود تر خوب شه بیاد مدرسمون

تا این که بعد از تعطیلات

چهارشنبه 15/1

وقتی که رفتم مدرسه

دوستم که می دونست ایشونو واقعا به چشم بابا نگاه میکنم(البته سنش خیلی بیشتر از اینا بود؛ بیشتر به پدربزرگ شباهت میداد)

بهم گفت که فک کنم...

چند دقیقه پیش عکسشو آوردن

سرم شدیدا داشت گیج می رفت

به هر زحمتی بود تحمل کردم تا این که معاون مدرسه تشریف آوردن و گفتن که ایشون فوت کرده

این جا بود که بغضم ترکید ...

چهره ی معصومی داشت...

 

لطفا اگه زحمتی نیست یه فاتحه براش بخونید

 



تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 | 05:57 | نویسنده : مهرآسا | ناحارت شدی؟
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30