تبلیغات
یه آسمون ستاره - دیوانه و عمید

دیوانه ای را کودکان سنگ می زدند و دیوانه به قصر عمید پناه برد و او را مشاهده کرد که چند نفر در پیش نشسته اند و مگس از رویش می پرانند.عمید بر دیوانه بانگ زد: ای بد بخت چه کسی تو را به این جا راه داد؟

دیوانه گفت: کودکان بر من سنگ میزدند. من به تو پناه آوردم و حال می بینم تو از من عاجز تری چون من از سنگ فرار میکنم و تو از مگس.




طبقه بندی: داستان های کوتاه،

تاریخ : سه شنبه 26 دی 1391 | 19:38 | نویسنده : مهرآسا | نظراتی با شمیم برف
.: Weblog Themes By VatanSkin :.